رمان:
شلیک اخر به عشق
کارمن:
اعصابم خورد شد جیغ زدم و گوشیم زنگ خورد!
تعجب کردم چون احیانا برمیداشتن گوشیو نیک به من اشاره کرد
منم گفتم؛ صبر کنید بزارید ببینم کیه!؟
دیدم اون زنیکه ی نمک نشناس زنگ زده
(همونی که از پشت بهش خنجر زده ایدا)
گفتم؛ زنیکه ی حرومزاده..
زیز لب گفتم البته
جواب دادم: سلام عشقم چطوری؟برای اینکه نفهمه فهمیدم که چیکار کرده محبت امیز گفتم یهو گفت:
عزیزم من ۱۱روز دیگه باید برم لس انجلس خواستم خبر بدم!
گفتم: چیییی؟ اهم اهم آها خوبه عالیییه و بعد سریع گوشیو قطع کردم
و گفتم؛ باید سریع برم جلوی زنیکه رو بگیرم
برای چی؟؟
چون از پشت بهم خنجر زده و اینو هیچکس نمیدونه میخام برم کارشو تموم کنم اتفاقا بخاطر دعوای شما و تصادف ماشین من نشد برم سراغش لعنتیییی
اوکی اوکی پس میتونیم یک معامله بکنیم
تام گفت: چی چه معامله ای؟
ببین میخای آزاد شی؟
گفتم:امم نه خودم خودمو آزاد میکنم نگا کن
دستم از پشت که به هم بسته بودن باز کردم بعد دور کمرمو باز کردم و گفتم:خوب خداحافظ
پریدم هوا و بدو بدو فرار کردم بدون هیچ معامله ای اصلا معامله به چه درد من میخوره؟
سوار ماشینشون شدم و دیدم روشن نمیشه و فهمیدم یک تله اس در وا کردم و کت قرمزمو پوشیدم با یک کلاه سیاه و دیگه تا منو نشناسن و رفتم و نمیدونستم دارم کجا میرم تقریبا شب شده بود هیچکس نبود حتی یک مگس!
نترسیدم چون تابحال زیاد اینجور جاها رفتم
(راستی ژانر جاسوسی هم داره ها پس نگید چرا این انقدر چیزه اوکی؟)
چمدون دیدم، تعجب کردم برش داشتم و گفتم: عجیبه
به ساعت نگاه کردم ساعت۱شب بود یهو یکی به گوشیم زنگ زد نیک بود جواب دادم:
چیه نیک پیدام نکردی؟
نیازی به پیدا کردنت ندارم
چون خواهرت رو یادت رفت که ازاد کنی هههاهااهاا پس اگر تا دوساعت یا یه ساعت دیگه نیای جسد خواهرتو میبینی!
گفتم: دست نمیزنی به خواهرم فهمیدی سریع میام!
زنگ زدم به بابا گفتم: بابا میرا توی خطره پاش شکسته خوب نیک و تام و لوکااااس اونو دزدیدن اههه وااایییی
_چی داری میگی کارمن؟ تام؟ نیییک؟ لوکاااااااااس؟دزدیدن ها؟ باشه صبررکن به باباش زنگ بزنم
اوکی سریع زنگ بزن
قطع کردم و بدو بدو میرفتم
دوباره یک چمدون دیدم اینم برش داشتم و دیدم یک وسیله جاسوسیه
برای فرار اونو سوار کولم کردم و روشنش کردم و رفتم
رسیدم اونجا که بابام و بابای نیک....
ادامه دارد
کارمن:
اعصابم خورد شد جیغ زدم و گوشیم زنگ خورد!
تعجب کردم چون احیانا برمیداشتن گوشیو نیک به من اشاره کرد
منم گفتم؛ صبر کنید بزارید ببینم کیه!؟
دیدم اون زنیکه ی نمک نشناس زنگ زده
(همونی که از پشت بهش خنجر زده ایدا)
گفتم؛ زنیکه ی حرومزاده..
زیز لب گفتم البته
جواب دادم: سلام عشقم چطوری؟برای اینکه نفهمه فهمیدم که چیکار کرده محبت امیز گفتم یهو گفت:
عزیزم من ۱۱روز دیگه باید برم لس انجلس خواستم خبر بدم!
گفتم: چیییی؟ اهم اهم آها خوبه عالیییه و بعد سریع گوشیو قطع کردم
و گفتم؛ باید سریع برم جلوی زنیکه رو بگیرم
برای چی؟؟
چون از پشت بهم خنجر زده و اینو هیچکس نمیدونه میخام برم کارشو تموم کنم اتفاقا بخاطر دعوای شما و تصادف ماشین من نشد برم سراغش لعنتیییی
اوکی اوکی پس میتونیم یک معامله بکنیم
تام گفت: چی چه معامله ای؟
ببین میخای آزاد شی؟
گفتم:امم نه خودم خودمو آزاد میکنم نگا کن
دستم از پشت که به هم بسته بودن باز کردم بعد دور کمرمو باز کردم و گفتم:خوب خداحافظ
پریدم هوا و بدو بدو فرار کردم بدون هیچ معامله ای اصلا معامله به چه درد من میخوره؟
سوار ماشینشون شدم و دیدم روشن نمیشه و فهمیدم یک تله اس در وا کردم و کت قرمزمو پوشیدم با یک کلاه سیاه و دیگه تا منو نشناسن و رفتم و نمیدونستم دارم کجا میرم تقریبا شب شده بود هیچکس نبود حتی یک مگس!
نترسیدم چون تابحال زیاد اینجور جاها رفتم
(راستی ژانر جاسوسی هم داره ها پس نگید چرا این انقدر چیزه اوکی؟)
چمدون دیدم، تعجب کردم برش داشتم و گفتم: عجیبه
به ساعت نگاه کردم ساعت۱شب بود یهو یکی به گوشیم زنگ زد نیک بود جواب دادم:
چیه نیک پیدام نکردی؟
نیازی به پیدا کردنت ندارم
چون خواهرت رو یادت رفت که ازاد کنی هههاهااهاا پس اگر تا دوساعت یا یه ساعت دیگه نیای جسد خواهرتو میبینی!
گفتم: دست نمیزنی به خواهرم فهمیدی سریع میام!
زنگ زدم به بابا گفتم: بابا میرا توی خطره پاش شکسته خوب نیک و تام و لوکااااس اونو دزدیدن اههه وااایییی
_چی داری میگی کارمن؟ تام؟ نیییک؟ لوکاااااااااس؟دزدیدن ها؟ باشه صبررکن به باباش زنگ بزنم
اوکی سریع زنگ بزن
قطع کردم و بدو بدو میرفتم
دوباره یک چمدون دیدم اینم برش داشتم و دیدم یک وسیله جاسوسیه
برای فرار اونو سوار کولم کردم و روشنش کردم و رفتم
رسیدم اونجا که بابام و بابای نیک....
ادامه دارد
- ۶۸۶
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط